نادم، بازگشتن از گناه، توبه کننده…
تابنده، درخشان، طاقت، پیچ و تاب زلف، فروغ و روشنایی…
نام فرمانداری ایرانی در زمان کوروش پادشاه هخامنشی…
روشن، درخشان، ریشه تاباندن…
(به مجاز) دختری که زیباروی است و چهرهی او روشن و تابناک است…
ترکیب دو اسم تابان و مهر (روشن و خورشید)…
آن که چهره ای روشن و درخشان دارد…
گل درخشان و زیبا…
تابیدن، درخشش، روشنایی و گرمی آفتاب یا آتش، فروغ، پرتو…
دارای فروغ و پرتو، تابان، درخشان، جذاب، (مجاز) خوب و ارزشمند…
تابان، درخشان، پرتو افشان…
آهو…